Nov 27, 2009

آنت به تصادف خبر یافت که مدتی ست رفیق سیلوی دیگر با او نیست، پیوندشان از هم گسیخته است.( و اما دانستن تاریخ دقیق آن محال بود: جزء گذشته ها شده بود!...)سیلوی چندان باکش نبود. انت واکنش بیشتری نشان می داد. اما نه در مایه دریغ و افسوس. ناشیانه کوشید تا بداند چه پیشامدی بوده است. سیلوی شانه ها را بالامیانداخت، می خندید و می گفت:
-هیچ پیش آمدی نبوده. تمام شد و رفت. همین.
آنت می بایست شادی کند. ولی این کلمات خواهرش غمی بر دلش نشاند... چه عاطفه ی غریبی! چقدر او کج و کوله بار آمده بود!... و این "تمام شد و رفت"...آخ!در گفتگو از امور قلبی! و تازه آن هم با خنده!...

No comments:

Post a Comment