گاه اتفاق می افتاد که سیلوی، با همه ی عجز از احساس زیبایی کتابی که با هم می خواندند، قدرت و نیروی پاره ای صفحات را که حقیقت شگرف آن خواهرش را می رماند، بهتر از آنت درک کند. چه، زندگی را سیلوی بهتر او می شناخت و آن سرامد همه ی کتاب هاست. کتابی که هر کس به صرف خواستن قادر به خواندن ان نیست. و گر چه، از نخستین تا واپسین سطر، همه ی ان را در خود نوشته دارد، برای گشودن رمز آن باید زبانش را نزد استاد درشت خوی "محنت" آموخت. درس های این استاد را سیلوی از کودکی زیسته بود، و اینک به روانی می خواند.
Showing posts with label رومن رولان- جان شیفته. Show all posts
Showing posts with label رومن رولان- جان شیفته. Show all posts
Nov 27, 2009
آنت به تصادف خبر یافت که مدتی ست رفیق سیلوی دیگر با او نیست، پیوندشان از هم گسیخته است.( و اما دانستن تاریخ دقیق آن محال بود: جزء گذشته ها شده بود!...)سیلوی چندان باکش نبود. انت واکنش بیشتری نشان می داد. اما نه در مایه دریغ و افسوس. ناشیانه کوشید تا بداند چه پیشامدی بوده است. سیلوی شانه ها را بالامیانداخت، می خندید و می گفت:
-هیچ پیش آمدی نبوده. تمام شد و رفت. همین.
آنت می بایست شادی کند. ولی این کلمات خواهرش غمی بر دلش نشاند... چه عاطفه ی غریبی! چقدر او کج و کوله بار آمده بود!... و این "تمام شد و رفت"...آخ!در گفتگو از امور قلبی! و تازه آن هم با خنده!...
-هیچ پیش آمدی نبوده. تمام شد و رفت. همین.
آنت می بایست شادی کند. ولی این کلمات خواهرش غمی بر دلش نشاند... چه عاطفه ی غریبی! چقدر او کج و کوله بار آمده بود!... و این "تمام شد و رفت"...آخ!در گفتگو از امور قلبی! و تازه آن هم با خنده!...
Subscribe to:
Posts (Atom)