در میان این هزاران تن، همیشه یکی دو نفر پیدا خواهند شد که با من باشند: برای من همین کافی ست، تنها یک روزنه لازم است تا بتوان هوای بیرون را استنشاق کرد...
Nov 17, 2009
هیچ چیز به اندازه ی این کلمه فداکاری احمقانه نیست. به گمانم این کشیشان انگلیسی هستند که با آن فلب خشکیده ای که دارند، اندیشه اندوه عبوس و مذمغ پروتستانی را با مفهوم فداکاری در آمیخته اند. انگار که فداکاری برای آنکه خوب باشد باید ناخوشایند باشد. بابا! اگر برایتان فداکاری مایه اندوه است، نه شادی، چنین کاری نکنید، شایسته آن نیستید. انسان برای چشم و ابروی دیگری نیست که خود را فدا می کند، برای خودش است. اگر شما سعادتی را که در ایثار نفس هست احساس نمی کنید، بروید پی کارتان! لایق زندگی نیستید.
نخستین وظیفه ی یک موجود تندرست، همانا زیستن است، و اگر نابغه باشد، این وظیفه باز حتمی تر می شود: زیرا با حدت بیشتری زندگی می کند. اولویه از زندگی می گریخت. در جهانی از تصورات شاعرانه بی جان و دور از واقعیت سرگردان بود. او از جمله آن مردان فاضل بود برای دست یافتن به زیبایی احتیاج دارند در اعصاری که دیگر نیست، در زمان هایی که هرگز نبوده است به جست و جوی آن بروند. تو گویی که باده ی زندگی آن قدر مستی آور که پیش از این بود، نیست! ولی جان های خسته از تماس مستقیم با زندگی بیزارند. جز از خلال پرده ی سراب هایی که گذشته می تند یا سخنان پژمرده کسانی که در گذشته زنده بوده اند نمی توانند زندگی را تحمل کنند.- دوستی کریستف کم کم الویه را از این برزخ هنری بیرون می کشید. در نهانخانه ی روحش آفتاب نفوذ می کرد.
در آن زمان کریستف در تعادل کامل همه ی نیروهای هستی خویش به سر می برد. خویشتن را هیچ پای بند بحث های زیبایی شناسی درباره ی ارزش فلان یا بهمان قالب موسیقی یا پژوهش های مستدل برای آفریدن چیز های نو نمی ساخت. حتی نیازی نداشت که به خود زحمت دهد تا موضوعی بیابد و آن را به زبان موسیقی در آورد. همه چیز به کارش می آمد. موسیقی در او روان شده بود، بی آنکه خود بداند که چه احساسی را بیان می دارد. شاد بود. همین. شاد از آنکه از خود به در می آمد. شاد از آنکه ضربان نبض زندگی جهان را در خود احساس می کرد.