Showing posts with label رومن رولان- ژان کریستف. Show all posts
Showing posts with label رومن رولان- ژان کریستف. Show all posts

Nov 17, 2009

در میان این هزاران تن، همیشه یکی دو نفر پیدا خواهند شد که با من باشند: برای من همین کافی ست، تنها یک روزنه لازم است تا بتوان هوای بیرون را استنشاق کرد...

موسیقی هم هر چه بگویند، باز یک زبان همگانی نیست: کمان سخن باید، تا تیر اصوات را در روح کسان فرو کند.

عشقشان به هیچ رو یک سودای خودخواهانه نبود. دوستی عمیقی بود که در آن تنشان نیز سهمی برای خود می خواست.

هیچ چیز به اندازه ی این کلمه فداکاری احمقانه نیست. به گمانم این کشیشان انگلیسی هستند که با آن فلب خشکیده ای که دارند، اندیشه اندوه عبوس و مذمغ پروتستانی را با مفهوم فداکاری در آمیخته اند. انگار که فداکاری برای آنکه خوب باشد باید ناخوشایند باشد. بابا! اگر برایتان فداکاری مایه اندوه است، نه شادی، چنین کاری نکنید، شایسته آن نیستید. انسان برای چشم و ابروی دیگری نیست که خود را فدا می کند، برای خودش است. اگر شما سعادتی را که در ایثار نفس هست احساس نمی کنید، بروید پی کارتان! لایق زندگی نیستید.

بگذار تا آهنگ تپش های قلب تو نوشته هایت را از جا بر کند.

کسی که می خواهد خدا را زنده و روبرو ببیند، باید او را نه در آسمان خالی اندیشه ی خویش بلکه در عشق مردم بجوید.

خوبست که بشریت به نابغه یاد آور شود:

-سهم من در هنر تو چیست؟

ثروتمند نمی تواند هنرمند بزرگی باشد. برای آنکه برغم چنین شرایط نامساعدی هنرمند بزرگی باشد، لازم است هزار بار بیشتر نبوغ داشته باشد.

زیر و بم یک صدای انسانی، تناسب یک رفتار، موزونی یک لبخند، بیش از سمفونی همکارانش در اوموسیقی بر می انگیزد.

آه! لطافت دل انگیز زمین پس از باران... با لبخند زیبا و مهربان خود، ما را در آغوش می گیرد و به ما می گوید:

-یک دم بیاسا. همه چیز به جاست...

نخستین وظیفه ی یک موجود تندرست، همانا زیستن است، و اگر نابغه باشد، این وظیفه باز حتمی تر می شود: زیرا با حدت بیشتری زندگی می کند. اولویه از زندگی می گریخت. در جهانی از تصورات شاعرانه بی جان و دور از واقعیت سرگردان بود. او از جمله آن مردان فاضل بود برای دست یافتن به زیبایی احتیاج دارند در اعصاری که دیگر نیست، در زمان هایی که هرگز نبوده است به جست و جوی آن بروند. تو گویی که باده ی زندگی آن قدر مستی آور که پیش از این بود، نیست! ولی جان های خسته از تماس مستقیم با زندگی بیزارند. جز از خلال پرده ی سراب هایی که گذشته می تند یا سخنان پژمرده کسانی که در گذشته زنده بوده اند نمی توانند زندگی را تحمل کنند.- دوستی کریستف کم کم الویه را از این برزخ هنری بیرون می کشید. در نهانخانه ی روحش آفتاب نفوذ می کرد.

در آن زمان کریستف در تعادل کامل همه ی نیروهای هستی خویش به سر می برد. خویشتن را هیچ پای بند بحث های زیبایی شناسی درباره ی ارزش فلان یا بهمان قالب موسیقی یا پژوهش های مستدل برای آفریدن چیز های نو نمی ساخت. حتی نیازی نداشت که به خود زحمت دهد تا موضوعی بیابد و آن را به زبان موسیقی در آورد. همه چیز به کارش می آمد. موسیقی در او روان شده بود، بی آنکه خود بداند که چه احساسی را بیان می دارد. شاد بود. همین. شاد از آنکه از خود به در می آمد. شاد از آنکه ضربان نبض زندگی جهان را در خود احساس می کرد.