Showing posts with label ژوزه مائوروده واسكونسلوس- درخت زيباي من. Show all posts
Showing posts with label ژوزه مائوروده واسكونسلوس- درخت زيباي من. Show all posts

Mar 4, 2010

ديگر به راستي مي‌دانستم كه درد يعني چه. درد به معناي كتك خوردن تا حد بيهوش شدن نبود. بريدن پا براثر يك تكه شيشه و بخيه زدن در داروخانه نبود. درد يعني چيزي كه دلِ آدم را در هم مي‌شكند و انسان ناگزير است با آن بميرد بدون آنكه بتواند رازش را با كسي در ميان بگذارد. دردي كه انسان را بدون نيروي دست و پاها و سر باقي مي‌گذارد و انسان حتي قدرت آن را ندارد كه سرش را روي بالش حركت دهد.

در آرزوي نيستي

براي بعضي‌ها مردن چقدر آسان بود. كافي بود كه يك قطار لعنتي برسد و كار را تمام كند. اما رفتن به آسمان براي من چقدر سخت بود. همه به پاهايم مي‌چسبيدند تا مانع رفتنم شوند

زندگي

از سر گرفتنِ همه چيز، بدون اعتقاد داشتن به آنها،‌ كار سختي بود

Mar 3, 2010

احساس مي‌كنم كه در قلبم، قفسِ خاليِ كوچكي دارم

من حالا مدتي مي شود كه قديس بودن را رها كرده ام

آيا واقعا مطبوع است كه آدم يكي از قديس‌ها باشد و تمام مدت بي‌حركت، مطلقا بي‌حركت بماند