Apr 18, 2011
praying
...she said the thing a body could get by praying for it was "spiritual gifts." This was too many for me, but she told me what she meant-I must help other people, and do everything I could for other people, and look out for them all the time, and never think about myself. This was including Miss Watson, as I took it. I went out in the woods and turned it over in my mind a long time, but I couldn't see no advantage about it-except for the other people-so at last I reckoned I wouldn't worry about it anymore, but just let it go.
nigger!
"Good gracious! anybody hurt?"
"No'm. Killed a nigger."
"Well, it's lucky; because sometimes people do get hurt."
"No'm. Killed a nigger."
"Well, it's lucky; because sometimes people do get hurt."
Mar 3, 2011
Playfield of Childhood...
Like a camera, the small rectangle of the rear window zoomed out on the playfield of my childhood. With each mile, the village shrank smaller and smaller until the cluster of trees disappeared into a cloud of dust behind us.
I never saw Golsara again...
I never saw Golsara again...
Jan 22, 2011
جمله های ناتمام یا سکوت در متن
یکی از مولفه های نوشتار زنانه وقفه یا همین استفاده از سه نقطه است. سکوت در زبان زنانه بسیار دیده می شود که از مباحث مهم نقد ادبی زنانه است.
مولفه دیگر نقض دستور زبان است. درمجموع نوشتار مردانه بیشتر به دستورالعمل های زبانی وفادار می مانند، حتی جایی که شکسته نویسی می کنند.اما نوشتار زنانه میل به شکستن این قواعد دارد
نکته مهم دیگر اینکه در دنیای ادبیات، نگاه زنانه به جهان آشنازدایانه است.این نگاه برای ما که به نگارش و زبان مردانه عادت کرده ایم تازه است، زیرا حتی خود زنان هم اکثرن دنیا را با نگاه مردانه می نگرند.
.
مولفه دیگر نقض دستور زبان است. درمجموع نوشتار مردانه بیشتر به دستورالعمل های زبانی وفادار می مانند، حتی جایی که شکسته نویسی می کنند.اما نوشتار زنانه میل به شکستن این قواعد دارد
نکته مهم دیگر اینکه در دنیای ادبیات، نگاه زنانه به جهان آشنازدایانه است.این نگاه برای ما که به نگارش و زبان مردانه عادت کرده ایم تازه است، زیرا حتی خود زنان هم اکثرن دنیا را با نگاه مردانه می نگرند.
.
شهرزاد قصه گو
زنان قابلیتی ذاتی برای داستان گویی دارند. شهرزاد قصه گو، یک زن است، نه یک مرد، مثلا "شهراد" و این اتفاقی نیست. مادربزرگ ها وقت بیشتری برای قصه گویی برای نوه هایشان میگذارند تا پدربزرگ ها که به همان میزان نوه هایشان را دوست دارند. در روابط اجتماعی هم، زنان ساختارها و قالب های روایتی را بیشتر به کار می برند. آنها توان شگرفی برای داستانی کردن زندگی روزمره دارند...
می خواهم بگویم روایت گری و داستان گوی با ذات زن پیوند دارد.
.
می خواهم بگویم روایت گری و داستان گوی با ذات زن پیوند دارد.
.
Dec 8, 2010
Sep 20, 2010
دختران قلک های پلاستیکی
ما برای جنگ مهم نبودیم و کسی شاید این را نفهمد که جنگ، برای ما مهم بود. کسی شاید نفهمد زندگی ما، هیچ وقت شبیه به زن های دیگر نشد.
دختران آش و کلیشه و سرود
ما دختران شهرهای دور از جبهه، که در نوشتن نامه های کلیشه ای به برادران رزمنده ماهر شده بودیم. دخترانِ بسته های کمک های پشتِ جبهه. دخترانِ پیچیدن پسته و بادام و نقل و چیدن کنسرو روی هم. دختران بافنده کلاه و شال برای سرمای خط مقدم. دختران ساخت لاله از یونالیت و رنگ کردن قطره خون. ما، دخترانی که هر صبح، باید طوری "جنگ جنگ تا پیروزی" می گفتیم که دشمن بشنود.
May 9, 2010
چيزي از جنس ايمان شايد
چیزی در او بود که نمیخواست دست بردارد و تسلیم شود، و همیشه به همهی دامهای امید میافتاد.
در ته دل به سعادتی ممکن اعتقاد داشت که در عمق زندگی پنهان است و ناگهان سربرمیآورد تا در دم غروب همه جا را روشن کند. نوعی حماقت مقدس در او بود، نوعی معصومیت که هیچ شکستی، هیچ خطای منکری هرگز نتوانسته بود آن را از میان ببرد...
در ته دل به سعادتی ممکن اعتقاد داشت که در عمق زندگی پنهان است و ناگهان سربرمیآورد تا در دم غروب همه جا را روشن کند. نوعی حماقت مقدس در او بود، نوعی معصومیت که هیچ شکستی، هیچ خطای منکری هرگز نتوانسته بود آن را از میان ببرد...
Mar 6, 2010
Mar 5, 2010
بريدن را دوست نميدارم
گذشته را دوست نميدارم. هرقدر كه ميخواهد شيرين باشد. رفتن به گذشته، بريدن از حال است
Mar 4, 2010
ديگر به راستي ميدانستم كه درد يعني چه. درد به معناي كتك خوردن تا حد بيهوش شدن نبود. بريدن پا براثر يك تكه شيشه و بخيه زدن در داروخانه نبود. درد يعني چيزي كه دلِ آدم را در هم ميشكند و انسان ناگزير است با آن بميرد بدون آنكه بتواند رازش را با كسي در ميان بگذارد. دردي كه انسان را بدون نيروي دست و پاها و سر باقي ميگذارد و انسان حتي قدرت آن را ندارد كه سرش را روي بالش حركت دهد.
در آرزوي نيستي
براي بعضيها مردن چقدر آسان بود. كافي بود كه يك قطار لعنتي برسد و كار را تمام كند. اما رفتن به آسمان براي من چقدر سخت بود. همه به پاهايم ميچسبيدند تا مانع رفتنم شوند
Mar 3, 2010
من حالا مدتي مي شود كه قديس بودن را رها كرده ام
آيا واقعا مطبوع است كه آدم يكي از قديسها باشد و تمام مدت بيحركت، مطلقا بيحركت بماند
Feb 27, 2010
Subscribe to:
Posts (Atom)