Feb 27, 2010
Nov 28, 2009
درنگی بلاتکلیف بین هست و نیست
عرق از نوکِ بینی اش می چکید. مهتاب. لبها و گونه هایش از خستگی و ضعف می لرزید. دلش خالی بود. عرقی که بر پیشانی و پشت گوش هایش نشسته بود، عرق خستگی نبود؛ بیشتر از آن، عرق ضعف بود. سستی. حس می شد تار و پود اندام هایش دارند از هم گسسته می شوند. شنیده بود "زانوی مرد که بلرزد، دیگر می افتد" با این همه خود را نیانداخت. آخرین ذره های توانش را فراهم آورد و گامی دیگر به سوی ایوان، به پای تنور برداشت. هتره هتره خوران رسید و پشته را به دیوار داد و زانوهایش خود به خود خمیده شدند، پشته ی پنبه چوب دیوار را خراشید و پای دیوار برزمین جا گرفت و او پشت به پشته بر زمین نشسته شد، پاشنه سرش را به پشته پنبه چوب تکیه داد و پاها را دراز کرد. پاها خود به خود دراز شدند و پلک هایش، آغشته به عرق، بر هم خوابیدند و دست هایش هر کدام به سویی رها شدند. اما بندِ ریسمان همچنان گره خورده به چمبر، مانده بود. رمق گشودن بند ریسمان از روی جناق سینه را نداشت. تنش انگارداشت پوش می شد. سرش گیج می رفت و خود را مثل یک "کاغذ باد" گمشده در هوا، شناور می دید؛ احساس اینکه ثقل تنش از هم پاش خورده است. حالتی شبیه به وا رفتن و به جزیی، کوچکترین جزء، بدل شدن. وارهیده شدن، واکنده شدن سنگی از ستاره ای. معلق و یله. درنگی بلاتکلیف بین هست و نیست. بی خود. باد می خورد. تاب می خورد. باد می خورد و تاب می خورد. در نظرش هیچ چیز سرجای خودش نبود. غبار گرفته می چرخید. دود آلود، همه چیز می چرخید
Nov 27, 2009
گاه اتفاق می افتاد که سیلوی، با همه ی عجز از احساس زیبایی کتابی که با هم می خواندند، قدرت و نیروی پاره ای صفحات را که حقیقت شگرف آن خواهرش را می رماند، بهتر از آنت درک کند. چه، زندگی را سیلوی بهتر او می شناخت و آن سرامد همه ی کتاب هاست. کتابی که هر کس به صرف خواستن قادر به خواندن ان نیست. و گر چه، از نخستین تا واپسین سطر، همه ی ان را در خود نوشته دارد، برای گشودن رمز آن باید زبانش را نزد استاد درشت خوی "محنت" آموخت. درس های این استاد را سیلوی از کودکی زیسته بود، و اینک به روانی می خواند.
آنت به تصادف خبر یافت که مدتی ست رفیق سیلوی دیگر با او نیست، پیوندشان از هم گسیخته است.( و اما دانستن تاریخ دقیق آن محال بود: جزء گذشته ها شده بود!...)سیلوی چندان باکش نبود. انت واکنش بیشتری نشان می داد. اما نه در مایه دریغ و افسوس. ناشیانه کوشید تا بداند چه پیشامدی بوده است. سیلوی شانه ها را بالامیانداخت، می خندید و می گفت:
-هیچ پیش آمدی نبوده. تمام شد و رفت. همین.
آنت می بایست شادی کند. ولی این کلمات خواهرش غمی بر دلش نشاند... چه عاطفه ی غریبی! چقدر او کج و کوله بار آمده بود!... و این "تمام شد و رفت"...آخ!در گفتگو از امور قلبی! و تازه آن هم با خنده!...
-هیچ پیش آمدی نبوده. تمام شد و رفت. همین.
آنت می بایست شادی کند. ولی این کلمات خواهرش غمی بر دلش نشاند... چه عاطفه ی غریبی! چقدر او کج و کوله بار آمده بود!... و این "تمام شد و رفت"...آخ!در گفتگو از امور قلبی! و تازه آن هم با خنده!...
Nov 22, 2009
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید!
حضور مرگ همه ی موهومات را نسیت و نابود می کند. ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زندو به سوی خودش می خواند- در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم...
حضور مرگ همه ی موهومات را نسیت و نابود می کند. ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زندو به سوی خودش می خواند- در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم...
Nov 19, 2009
Nov 17, 2009
هیچ چیز به اندازه ی این کلمه فداکاری احمقانه نیست. به گمانم این کشیشان انگلیسی هستند که با آن فلب خشکیده ای که دارند، اندیشه اندوه عبوس و مذمغ پروتستانی را با مفهوم فداکاری در آمیخته اند. انگار که فداکاری برای آنکه خوب باشد باید ناخوشایند باشد. بابا! اگر برایتان فداکاری مایه اندوه است، نه شادی، چنین کاری نکنید، شایسته آن نیستید. انسان برای چشم و ابروی دیگری نیست که خود را فدا می کند، برای خودش است. اگر شما سعادتی را که در ایثار نفس هست احساس نمی کنید، بروید پی کارتان! لایق زندگی نیستید.
Subscribe to:
Posts (Atom)